جدیدترین و نازترین عکسهای عاشقانه و فانتزی + جوک و مطالب طنز! - پست های شعر و جملات عاشقانه - www.Biya2Ax.ir
تبلیغات
تو نیستی
این باران بیهوده می‌بارد
ما خیس نخواهیم شد...
بیهوده این رودخانه بزرگ
موج برمی دارد و می‌درخشد
ما بر ساحل آن نخواهیم نشست...
جاده‌ها که امتداد می‌یابند
بیهوده خود را خسته می‌کنند
ما با هم در آنها راه نخواهیم رفت...
دلتنگی‌ها، غریبی‌ها هم بیهوده است
ما از هم خیلی فاصله داریم
نخواهیم گریست...
بیهوده تو را دوست دارم...
بیهوده زندگی می‌کنم
این زندگی را قسمت نخواهیم کرد





کلمات کلیدی: شعر عاشقانه،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 16 دی 1388 | توسط باران | نظرات()
دیگر ملالی نیست جز نداشتنت ‌٬نخواستنت٬راندنت٬باختنت٬رفتنت٬نماندنت٬

با او و هزاران اوی دیگر بودنت٬بدون مکث پاسخ منفی دادنت.و عشقی نیست٬

جز عشق به چشمان ناز تا ابد روشنت. این را برایت نوشته بودم. باز هم مینویسم:

« هر ستاره شبی است که از تو دورم٬آسمان چه پر ستاره است.»





کلمات کلیدی: مریم حیدرزاده،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 16 دی 1388 | توسط باران | نظرات()
خانه دوست كجاست؟
در فلق بود كه پرسید سوار
آسمان مكثی كرد
رهگذر شاخه نوری كه به لب داشت
به تاریكی شن‌ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
نرسیده به درخت،
كوچه باغی ست كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه‌ی پرهای صداقت آبی است
می‌روی تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در می‌آرد،
پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره جاوید اساطیر زمین می‌مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می‌گیرد
در صمیمت سیال فضا، خش خشی می‌شنوی:
كودكی می‌بینی
رفته از كاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه‌ی نور
و از او می‌پرسی
خانه دوست كجاست؟
(سهراب سپهری)




نوشته شده در تاریخ جمعه 11 دی 1388 | توسط علیرضا | نظرات()

ثانیه ها رو نشمار واسه کسی که رفته

خوب می دونم عزیزم دوریش واست چه سخته

اما کسی که رفته برگشتنش تو خوابه

باید که باورت شه آرزوهات سرابه

کجا می خوای بریو دنبال اون بگردی

چرا تورو نخواستش تو که بدی نکردی

ارزش اون چشاتو با گریه پایین نیار

حروم نکن روزاتو با حسرتو انتظار

خودش که نیست خیالش پس چرا زنده باشه

اون که پی بهوونه است بهتره بره جدا شه

رفت تورو تنها گذاشت خواست غمتو ببینه

تو هم دعا کن براش به روز تو بشینه

قسمت تو نبوده به پای اون بسوزی

امید نداشته باشی که برگرده یه روزی

نفرین نکن بدون که خدا هواتو داره

یه روز تو سرنوشتش درد تو دلش می زاره





کلمات کلیدی: شعر عاشقونه،
نوشته شده در تاریخ جمعه 4 دی 1388 | توسط باران | نظرات()

نمی دونم تو خیالت، هنوزم این منو داری ؟!

یا که پیدا کردی یاری،سر رو شونه هاش می ذاری ؟!

 

 

الهی هر جا که هستی ، خنده رو لبت بشینه

قلب پاک و مهربونت رنگ غُصه رو نبینه

 

 

نازنین اینجا یکی هست که دیونه ی چشاته

نمیری از خاطر اون ، اون همیشه چشم براته

 

 

اگه حرفاشو نگفته ترسش ار زخم زبونه

می دونه دوسش نداری ، اما منتظر می مونه

 

 

آرزوی با تو بودن واسه اون دیگه محاله

لمس دستای تو حتی مث رویا و خیاله





کلمات کلیدی: شعر عاشقانه،
نوشته شده در تاریخ جمعه 4 دی 1388 | توسط باران | نظرات()

گاهی افرادی را میبینی که غیر منطقی و خود محور هستند با این حال به آنها عشق بورز

گاهی وقتی در حق دیگری خوبی میکنی باز هم به خود محوری متهم می شوی با این حال به خوبی هایت ادامه بده

گاهی موفقیت تو دشمنان واقعی و دوستان دروغین را دورت گرد می آورد با این حال به راه خود ادامه بده

گاهی خوبی های امروز تو فردا فراموش میشوند با این حال خوبی کن

گاهی صداقت و صراحت باعث می شوند صدمه ببینی با این حال صادق و با صراحت باش

گاهی ثمره ی سالها تلاش و زحمت تو یک شبه هدر می رود با این حال دوباره از نو شروع کن

گاهی کمک هایت به افراد نیازمند مورد قدردانی قرار نمیگیرد با این حال دست یاری به سوی دیگران دراز کن

هرچه در توان داری به دنیا هدیه کن تا در نزد خداوند برایت اجر و پاداش ثبت کنند!





نوشته شده در تاریخ جمعه 4 دی 1388 | توسط باران | نظرات()

پروردگار از شما نمی پرسد که در طول عمرتان پشت چه اتومبیلهایی نشسته اید بلکه میپرسد چند پیاده را به مقصد رساندید

پروردگار از شما نمی پرسد که مساحت خانه تان چقدر بوده بلکه میپرسد از چند نفر در منزلتان پذیرایی کرده اید

پروردگار از شما نمی پرسد که چند دست لباس در کمدتان داشته اید بلکه میپرسد به چند نیازمند لباس اهدا کرده اید

پروردگار از شما نمی پرسد که جایگاه اجتماعی تان چه بوده بلکه میپرسد چه شخصیتی از خودتان در برابر مردم نشان داده اید

پروردگار از شما نمی پرسد که صاحب چه مال و اموالی بوده اید بلکه میپرسد میزان داراییتان چه زندگی را برایتان به ارمغان آورده است

پروردگار از شما نمی پرسد که میزان حقوق و درآمدتان چقدر بوده است بلکه میپرسد برای کسب روزی حلال چقدر تلاش کرده اید

پروردگار از شما نمی پرسد که چقدر اضافه کاری کرده اید بلکه میپرسد آیا برای اعضای خانواده و عزیزانتان وقت اضافه گذاشته اید یا نه

پروردگار از شما نمی پرسد که چقدر ترقی کرده اید بلکه میپرسد آیا به ترقی دیگران کمک کرده اید یا نه

پروردگار از شما نمی پرسد که عنوان شغلی تان چه بوده بلکه میپرسد آیا در حرفه ای تلاش کرده اید تا توانایی های خدا دادی تان را تماما ً مورد استفاده قرار دهید یا نه

پروردگار از شما نمی پرسد که برای دفاع از حق و حقوق خود چه کرده اید بلکه میپرسد برای دفاع از حق و حقوق دیگران چقدر تلاش کرده اید

پروردگار از شما نمی پرسد که تعداد دوستانتان چقدر بوده بلکه میپرسد برای چند نفر دوست واقعی و وفادار بوده اید

پروردگار از شما نمی پرسد که در چه محله ای زندگی میکردید بلکه میپرسد رفتارتان با همسایگان چگونه بوده است

؟!





نوشته شده در تاریخ جمعه 4 دی 1388 | توسط باران | نظرات()
در میـان این همه هیاهو , هنوز گامهای الهـــــه عشــــق در پس کوچه های شهرمان به گوش میرسد و سایـــه نحیف و خسته ای که با زانوانی ناتوان به این سـو و آن سـو می رود و چشمانی منتــظر که به امید یافتن گمشده ای فضای خالی از نور را می کاود.گمشده ای که در بهاری ترین روز خدا روزنه ای روشـــن را به سوی تیـــرگی چشمانی خواب آلود گشـود و در سکوت پائیزی ترین غروب تا آبی بیـــکران آسمان پرکشید!

هنوز گرمـــــی نگاهــــی گلبرگهای حیات را نوازش می دهد و دستان بی قراری آرامــش خوابهای یاس آلود را برهم میزنـد و لبخندی سحــــرآمیز قله های تیرگی را فتح میکند و معجزه عشـــق جنگل سرد و زمستانی جانهای خفتـه را به بهاری شکوهـمــــند و سبز پیوند میدهد.

و باز صدای گامهای الهـــــه عشـــق در سکوت پرهیاهوی پس کوچه های شهرمان میپیچد و تا همیشه به یادگار می ماند.

و حکایت آنگونه آغاز می شود که در گــــــذر آرام لحظه ها , وجود بی قراری قطـره قطـره ذوب می شود و در جام هستی فرو می ریزد.ناخواسته سفری آغاز میشود , بی علت دل به سویی به پرواز در می آید ؛ و در جایی در عمق غربت فرود می آید و آرامش می یابد!!!

حادثه ای که حتی تصورش نـــا ممکـــــــن می نماید به وقوع می پیوندد و شعر سفر جاودانه می شــــــود.....

غریبه ای ناآشنا با دل و جانی آزرده آشنا میگردد , شیشه عمر اندوه با گرمی نـــــگاهی ذوب میشود و همچون عســـلی به زندگی شیرینی می بخشد!زندگی ای تلــــخ ....

بــا این همه او هنوز سرگردان است و در سفری بی بازگشت جاده های شهر عشـــق را می پیماید و تو ای آشنا , اگر روزی در پس کوچه های این شهر تـــب آلـود به غریبه ای سرگردان با دو چشمی همچون عســـل رسیدی ؛ نشان کوی دوست را به صداقت نـگاه و غربـت قلب عاشـــقش پـیشکش کــن که او مسافری است که از فرسنگـــها دورتر از اینجا به قصد رسیدن به قصه رویاهایــــش با کولــــه باری از غربت و اندوه به شـــهر شمــا سفــر کرده اســـت......او را بشـــناس و دریـــاب !

رفتی و آدمکارو جا گذاشتی

قانون جنگلو زیر پا گذاشتی

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی

تو تو جنگل نمیتونستی بمونی

دل تو بردی با خود به جای دیگه

اونجا که خدا برات لالایی میگه

می دونم میبینمت یه روز دوباره

توی دنیایی که آدمک نداره!





نوشته شده در تاریخ جمعه 4 دی 1388 | توسط باران | نظرات()

 زانوهامو بغل کرده بودمو نشته بودم کنار دیوار

دیدم یه سایه افتاد روم

سرم رو آوردم بالا

نگاه کرد تو چشمام، از خجالت آب شدم

تمام صورتم عرق شرمندگی پر کرد

گفت:تنهایی

گفتم:آره

گفت:دوستات کوشن؟

گفتم: همشون گذاشتن رفتن

گفتی: تو که می گفتی بهترین هستن!

گفتم:اشتباه کردم

گفتی: منو واسه اونا تنها گذاشتی

گفتم:نه

گفتی:اگه نه،پس چرا یاد من نبودی؟

گفتم:بودم

گفتی:اگه بودی،پس چرا اسمم رو نبردی ؟

گفتم:بردم، همین الان بردم

گفتی:آره،الان که تنهایی،وقت سختی

گفتم:…..(گر گرفتم از شرم-حرفی واسه جواب نداشتم)

-سرمو اینداختم پایین-گفتم:آره

گفتم:تو رفاقتت کم آوردم،منو بخش

گفتی:ببخشم؟

گفتم:اینقدر ناراحتی که نمی بخشی منو؟ حق داری

گفتی:نه! ازت ناراحت نبودم! چیو باید می بخشیدم؟

تو عزیز ترینی واسم،تو تنهام گذاشتی اما تنهات نذاشته بودمو نمی ذارم

گفتم:فقط شرمندتم

گفتی:حالا چرا تنها نشستی؟

گفتم:آخه تنهام

گفتی:پس من چی رفیق؟

من که گفتم فقط کافیه صدا بزنی منو تا بیام پیشت

من که گفتم داری منو به خاطر کسایی تنها می ذاری که تنهات می ذارن

اما هر موقع تنها شدی غصه نخور،فقط کافیه صدا بزنی منو

من همیشه دوست دارم،حتی اگه منو تنها بزاری،

همیشه مواظبت بودم،تو با اونا خوش بودی،منو فراموش کردی تو این خوشی

اما من مواظبت بودم،آخه رفیقتم،دوست دارم

دیگه طاقت نیاوردم،بغض کردمو خودمو اینداختم بغلت،زار زدم،گفتم غلط کردم

گفتم شرمنده ام،گفتم دوست دارم،گفتم دستمو رها نکن که تو خودم گم بشم

گفتم دوست دارم…

گفتم: داد می زنم تو بهترین رفیقیییییییییییییییی

بغلت کردم گفتم:تو بن بست رفیقی

یک کلام،خدا تو بهترینی



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 30 آذر 1388 | توسط علیرضا | نظرات()
من با خاطرات تو زنده خواهم ماند.چه غمگین از این رفتن و از این روزهای سرد تنهایی.شاید باور نکنی، از من همین کلمات که با شوق به سوی تو پر می کشند باقی می ماند و خود کاری که هیچ گاه آخرین حرفهایم را به تو نمی تواند گفت.شاید یک روز وقتی می خواهی احوال مرا بپرسی،عکسم را در صفحه سفر کرده ها ببینی.شاید کودکی گستاخ و بازیگوش با شیطنت سفر بی بازگشتم را از دیوار سیمانی کوچه اِتان بکند و پاره کند.تمام دغده هایم این است که آیا بعد از این سفر محتوم می توانم همچنان با تو سخن بگویم؟    آیا دستی برای نوشتن ودلی برای تپیدن خواهم داشت؟شاید باور نکنی، اما دوست دارم مدام برایت بنویسم.بعضی وقتها که کلمات را گم می کنم،دوست دارم، دشتها، دریا ها،کوه ها،جنگلها،ستاره ها و هرچه در کاینات هست همه وهمه کلمه شوند تا بهتر بنویسم.دوست دارم تا به حیات کلمه ای نجیب دست یابم تا رهگذران غمگین صبحگاهان،زیر آفتابی نارس مرا زمزمه کنند.میدانم که خسته ای اما دوست دارم اجازه دهی کلماتم دمی روبرویت بنشینند و نگاهت کنند تا به حقیقت این جمله را دریابی که می گوید:مرا از یاد خواهی برد، نمی دانم؟ولی می دانم از یادم نخواهی رفت...

 ----------------------

برایت آرزو مى‌کنم که عاشق شوى،
و اگر هستى، کسى هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد،
و پس از تنهاییت، نفرت از کسى نیابى،
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید ......  ویکتور هوگو

من نمیگویم هرگز نباید در نگاه اول عاشق شد اما اعتقاد دارم باید بار دوم هم نگاه کرد.  ویکتور هوگو

در زندگی یک مرد ۲ روز ارزش دارد : روزی که با زنی آشنا میشود و روزی که او را به خاک می سپارد. ویکتور هوگو

خوشبخت كسی است كه به یكی از دو چیز دسترسی دارد : یا كتابهای خوب یا دوستانی كه اهل كتاب باشند. ویکتور هوگو

هرگز در میان موجودات مخلوقی كه برای كبوتر شدن آفریده شده كركس نمیشود. این خصلت در میان هیچ یك از مخلوقات نیست جز آدمیان. ویکتور هوگو

تمام جهنم در یک کلمه وجود دارد:تنهایی. ویکتور هوگو

خداوندا! اگر بخواهم آنچه در ذهن دارم با تو بگویم، هزاران جلد کتاب می شود ولی آنچه در دل دارم یک جمله بیش نیست. ویکتور هوگو

کینه و تنفر را به کسانی واگذار کنید که نمی توانند دوست بدارند. ویکتور هوگو

انسان، انسان است چون که می گرید، ولی به حال کسی که هرگز نمی گرید باید گریست. ویکتور هوگو

هستی جز احساس پایان قریب الوقوع، و هم گاهی کیفیت بودن با نبودن، رفتن در بوته آزمایش، و خطر دائمی لغزش احتمالی چیزی نیست . ویکتور هوگو

ببدیهای اجتماع به دست ما ساخته شده است و به جای ناله جای آن دارد که درصدد رفع آن برآئیم . ویکتور هوگو

عشق عبارت است از وجود یک روح در دو کالبد. عاملیست که دو تن را مبدل بفرشته ی واحدی می کند. ویکتور هوگو

آزادی ما از نقطه‌ای شروع می شود که آزادی دیگران پایان می‌یابد. ویکتور هوگو

بدبختی، مربی استعداد است. ویکتور هوگو

به‌مرگ راضی شدن، به‌فتح نائل شدن است. ویکتور هوگو

تعارف و خوش آمدگوئی، چیزی مانند بوسیدن از روی چادر است. ویکتور هوگو

جسد دشمنی را که تشییع میکنی سنگین نیست. ویکتور هوگو

خدا فقط آب را آفرید، انسان شراب را. ویکتور هوگو

در بینوائی همچنان که در سرما نیز دیده می‌شود، آحاد به یکدیگر فشرده می‌گردند. ویکتور هوگو

شاید بتوان از هجوم سیل‌آسای یک ارتش ممانعت کرد، اما از هجوم افکار و عقاید نمی‌توان جلوگیری نمود. ویکتور هوگو

فقر و مسکنت ، مردان را به‌جنایت و زنان را به‌فحشاء سوق می‌دهد. ویکتور هوگو

فکر کردن، شغل ذهن است، خواب دیدن، تفریح آن. ویکتور هوگو

فلسفه، میکروسکوپ افکار است. ویکتور هوگو

گاهی کار فقر و بیچارگی به جائی می‌رسد که رشته‌ها و پیوندها را می‌گسلد، این مرحله‌ای است که تیره‌بختان و سیاه‌کاران چون بدانجا رسند درهم آمیخته و در یک کلمه که "شومی" است شریک می‌شوند، این کلمه بینوایان است. ویکتور هوگو

وقتی نتیجه انتخابات اعلام شد، یعنی رأی بالاترین مرجع اعلام شده است. ویکتور هوگو

همه‌جا شادمانی قشر نازکی است که روی رنج و بیچارگی کشیده‌اند. ویکتور هوگو

هیچ چیز مثل بدبختی کودکان را ساکت نمی‌کند.ویکتور هوگو

آنانکه نمی‌توانند خود را اداره کنند، ناچار از اطاعت دیگرانند. ویکتور هوگو

آینده کودکان بسته به‌تربیت پدر و مادر است. ویکتور هوگو

ادبیات، راز پنهانی تمدن است، شعر، سرّ مکتوم آمال است.ویکتور هوگو

از آن در شگفتم که در سینه دلی دارند و می‌پندارند که آسایش و سعادت بشر جز مهر و صفا راه دیگری دارد. ویکتور هوگو

از کوچکی میل داشتم بزرگ باشم. ویکتور هوگو

امید در زندگانی بشر آنقدر اهمیت دارد که بال برای پرندگان. ویکتور هوگو

انسان در این عالم چون شبح سرگردانی است که هنگام عبور از این راه، حتی سایه‌ای از خود به یادگار نمی‌گذارد. ویکتور هوگو

باید درهای علم به روی همه باز باشد، هرجا مزرعه هست، هرجا آدم هست، آنجا کتاب هم باید باشد. ویکتور هوگو

بدتر از مرگ چیست؟ آنچه بعد از آمدنش مرگ را می‌طلبی. ویکتور هوگو

بهترین دوستان من کسانی هستند که پیشانی و ابروهای آنها باز است. ویکتور هوگو

خدمت به‌وطن نیمی از وظیفه است و خدمت به‌انسانیت، نیم دیگر آن. ویکتور هوگو

----------------------------------------
نخ داخل شمع از شمع پرسیدچراوقتی من میسوزم تواب میشی شمع جواب داد مگه میشه کسی که تو قلبم بسوزه من اشک نریزم
-----
اگر ای آسمان خواهم كه یكروز از این زندان خامش پر بگیرم به چشم كودك گریان چه گویم ز من بگذر، كه من مرغی اسیرم
-----
شاد بودن هنر است شادکردن هنری والاتر لیک هرگز نپسندیم به خویش،که چو یک شکلک بی جان شب و روز بیخبر ازهمه خندان باشیم بی غمی عیب بزرگیست که دور از ما باد شاد بودن هنر است،گر به شادی تو دلهای دگر گردد شاد
-----
در این دنیای بی حاصل چرا مغرور می گردی سلیمان گر شوی آخر نصیب گور می گردی
-----
لحظات را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم،غافل از اینكه لحظات همان خوشبختی اند. {دكتر علی شریعتی}
-----
دلم برای کسی تنگ است که چشمهای قشنگش را به عمق آبی دریا می دوخت و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند دلم برای کسی تنگ است كسی كه خالی وجودم را از خود پر می كرد و پری دلم را با وجود خود خالی دلم برای کسی تنگ است کسی که بی من ماند کسی که با من نیست دلم برای کسی تنگ است که بیاید و به هر رفتنی پایان دهد دلم برای کسی تنگ است که آمد رفت ...... و پایان داد کسی .... کسی که من همیشه دلم برایش تنگ می شود...
-----
جایی بنویس که هیچ کس دوبار زندگی نکرده است و هرروز به آن نگاه کن (محمود ستایش)
-----
\"من همان قاب تهی خسته و بی تصویرم \"که برای تو و تصویر دلت میمیرم .............
-----
عشق کودکانه از این اصل پیروی می کند که: (( من دوست دارم چون دوستم دارند.)) عشق پخته و کامل از این اصل که: (( مرا دوست دارند، چون دوستشان دارم.)) عشق نا بالغ می گوید: (( من تو را دوست دارم چون به تو نیازمندم .)) عشق رشد یافته می گوید: (( من به تو نیازمندم چون دوستت دارم.))
-----





نوشته شده در تاریخ شنبه 28 آذر 1388 | توسط علیرضا | نظرات()
کل صفحات
  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2